تبليغاتX
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست...

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست...

تنهایی

بی تواشک و غم و حسرت همه

            مهمان من اند......

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 15:16  توسط شوریده  | 

گویندضریح نگاه تومعجزه دارد...

         ای کاش که من زایرچشمان توبودم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 15:10  توسط شوریده  | 

  میدونستم برمیگردی!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 15:5  توسط شوریده  | 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 14:59  توسط شوریده  | 

منجم کوکب بخت مرا از برج بیرون کن

که من بد طالعم ترسم زآهم اسمان سوزد

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 3:1  توسط شوریده  | 

گریه

گریه کن گریه قشنگه

گریه سهم دل تنگه..................

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 2:57  توسط شوریده  | 

دوستت داشتم یادت هست؟

گفتم دوستت دارم......وتوگفتی:

                                       کوچکی برای دوست داشتن

  رفتم تا بزرگ شوم...........

اماآنقدربزرگ شدم که یادم رفت دوستت داشتم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 2:53  توسط شوریده  | 

به صلیب صدامصلوبم ای دوست

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 5:22  توسط شوریده  | 

((تقدیم به جوجو))

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 3:41  توسط شوریده  | 

نابینا

قصه ان دخترنابینا  رامیدانی که ازخودش تنفرداشت

که ازتمام دنیامتنفربودو

فقط یک نفررادوست داشت؟

دلداده اش راوبا اوچنین گفته بود:

اگرروزی قادربه دیدن باشم

حتی اگربرای یک لحظه بتوانم دنیاراببینم

((عروس حجله گاه توخواهم شد))

وچنین شدآمدآن روزی که یک نفرپیداشدکه:

حاضرشودچشمهایش رابه دخترنابینادهدو:

دختراسمان را دید وزمین رارودخانه هاودرخت ها را

آدمیان وپرنده ها را

     و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به سراغش امدویادآوروعده دیرینش شد

((بیاو با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام))

دختربرخودلرزیدوبه زمزمه باخودگفت:

این چه بخت شومی است که مرارهانمیکند

((دلداده اش هم نابینابود))

ودخترقاطعانه جواب داد:

             قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگرسوکردکه دختراشکهایش رانبیند

ودرحالی که ازاودورمیشدهق هق کنان گفت:

 

((پس به من قول بده که:

                                       مواظب چشمانم باش))

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 3:21  توسط شوریده  |